وب کاغذی

که با این در اگر در بند در باشد، درماند

وب کاغذی

که با این در اگر در بند در باشد، درماند

وب کاغذی

وب کاغذی منشوری است از برگرفته های ما از آنچه دیدیم و شنیدیم و خواندیم...

هم تازه رویم هم خجل،
..................... هم شادمان هم تنگدل

کز عهده بیرون آمدن
..................... نتوانم این انعام را

طبقه بندی موضوعی

به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی

دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۲ ب.ظ

این کتاب رمانی است به زبان ایتالیایی که توسط اوریانا فالاچی نوشته شده است. این کتاب توسط مانی ارژنگی ترجمه شده است که متن مترجم نیز بسیار زیبا است.این کتاب با زاویه دید اول شخص و در قالب نامه‌‌ای از راوی داستان، یک زن جوان که گویا خود فالاچی است،برای جنینی نوشته شده و فرزند نازاده‌اش را از مصیبت‌های دنیا و بی‌رحمی آن می‌آگاهاند.

 

تقدیم نامه کتاب:

به آنکه از تردید نمی هراسد به آنکه چراها را می جوید بی پروا از خستگی یا درد، یا مرگ . به آنکه معمای دادن یا دریغ کردن زندگی را فرا روی خود قرار می دهد این کتاب هدیه ای است از یک زن برای همهء زنان

جملات زیبایی از کتاب در ادامه مطلب قابل خواندن است. لطفا از دست ندهید...


امشب پی بردم که وجود داری : بسان قطره ای از زندگی که از هیچ جاری باشد . با چشم باز، در ظلمت محض دراز کشیده بودم که ناگهان در دل تاریکی، جرقه ای از آگاهی و اطمینان درخشید: آری، تو آنجا بودی . وجود داشتی . گویی تیری به قلبم خورده بود . و وقتی صدای نامرتب و پر هیاهوی ضربانش را باز شنیدم احساس کردم تا خرخره در گودال وحشتناکی از تردید و وحشت فرو رفته ام .سعی کن بفهمی ... من از دیگران نمی ترسم . با دیگران کاری ندارم . از خدا هم نمی ترسم . به این حرفها اعتقادی ندارم . از درد هم نمی ترسم . ترس من از توست . از تو که سرنوشت، وجودت را از هیچربود و به جدار بطن من چسباند . هر چند همیشه انتظارت را کشیده ام، هیچگاه آمادگی پذیرایی از تو را نداشته ام و همیشه این سوال وحشتناک برایم مطرح بوده است : نکند دوست نداشته باشی به دنیا بیایی ؟ نکند نخواهی زاده شوی ؟ نکند روزی به سرم فریاد بکشی که : " چه کسی از تو خواسته بود مرا به دنیا بیاوری ؟ چرا مرا درست کردی؟ چرا ؟"

متن این کتاب بسیار زیباست . فوق العاده زیبا از زبان یک مادر به جنینی که در وجود او زندگی میکند.مادر در هر هفته از زندگی جنینش،  با او حرف میزند، با او زندگی میکند. تمام لحظات زندگی اش را با فرزندش هم صحبتی میکند با او از زندگی میگوید، از تمام انچه در زندگی با او برخورد خواهد کرد. یکه و تنها فرزندش را مراقبت میکند و  فرزند همدم تما لحظاتش میشود. از همان روزهایی که حتی هیچ روحی در بدنش نبود با او حرف زد. او را تصور کرد. و گاهی حقایق تلخی را که در زندگی با آنها روبرو شده بود ، در قالب داستانهایی برای کودکش تعریف میکرد. از غصه هایش از اینکه روزی عاشق ماه بود و چطور او را در حسرت مشتی از خاک ماه گذاشتند و به فرزندش میگفت حالا که رویای مرا حتی از داشتن مشتی از خاک ماه از بین بردند، اکنون دیگر تو ماه منی . و وقتی فهمید که فرزندش مرده است، غمی سخت سر تاپای وجودش را فراگرفت. ماه اش را برای دومین بار از دست داده بود.. گاهی از تمام سختی هایی که متحمل میشد به فرزندش شکایت میکرد. گاهی از او خسته میشد اما همیشه باز هم با همان مهربانی مادرانه اش به سمتش بازمیگشت.
معنای واقعی یک مادر را میشود در این کتاب به خوبی فهمید. کودکی که ناخواسته آمده بود و حالا جزئی از زندگی مادرش شده بود.

کوچولو! زندگی یعنی خستگی ، یعنی جنگی که هر روز تکرار می شود و در ازای روزهای شادیش که مکث های کوتاهی بیش نیستباید بهای گزافی پرداخت.
اصلا برایم مطرح نیست که به خاطر من به دنیا بیایی، مخصوصا که هیچ احتیاجی به تو ندارم.ولی من به جای تو تصمیم گرفته ام، تو زاده خواهی شد!! این انتخاب از روی خودخواهی نست، کوچولو. به دنیا اوردن تو برایم تفریح نیست من زنی هستم با که کار میکند  وهزار مسئولیت و گرفتاری و دل بستگی دیگری دارد.اما تو با من خواهی بود. مهم نیست که بخواهی یا نخواهی . من همان بی عدالتی را که در مورد خودم، و پدر ومادرم و پدر یزرگ و مادربزرگم و والدین آنها انجام شد، در حق تو هم روا میدارم...
چطور یک مرد میتواند که احساس یک زن را که بچه ای در شکم دارد درک کند؟ و راستی به نظر تو حامله نشدن برای مرد مزیت است یا نقص؟ تا دیروز فکر میکردم که یک مزیت است حالا مطمئن هستم که نقص و بدبختی است. خیلی غرور انگیز است که آدم بتواند موجودی زنده را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر خود را دو نفر بداند.لحظه هایی هست که حس میکنی که دنیا را فتح کرده ای و هیچ چیز نمیتواند آرامشی را که به آن دست یافته ای بر هم بزند، نه دردهایی که باید تحمل کنی نه کاری که احیانا ترک کنی و نه آزادی ای که بدون شک از دست میدهی.
تو دختری یا پسر؟ دلم میخواهد دختر باشی . دلم میخواهد روزی آنچه را که من اکنون حس میکنم ، حس کنی.زن بودن لطیف است و زیباست.ماجرایی که شجاعتی بی پایان میخواهد.. جنگی است که پایانی ندارد.خیلی باید بجنگی تا ثابت کنی که آنروز که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه به وجود نیامد، آنروز یک فضیلت پرشکوه به دنیا آمد که به آن " نافرمانی " میگویند.
ولی اگر تو پسر زاده بشوی باز هم راضی خواهم بود. حتی شاید بیشتر از دختر بودنت. در این صورت خیلی از تحقیر ها و بردگی ها و سو استفاده ها در امان خواهی بود. مثلا اگر پسر زاده شوی، هیچ کس در تاریکی شب به تو تجاوز نخواهد کرد، نباید حتی حتما صورتی زیبا داشته باشی تا در اولین نگاه مورد قبول واقع شوی. کمتر رنج می بری. میتوانی در مقابل هر کس که دلت خواست به آسانی نافرمانی کنی.فکر نکن که زندگی برای مرد هم خیلی آسان است.تگر نیرومند باشی مسئولیت های سنگین و مستبدانه به گردنت میگذارند.چون ریش داری اگر گریه کنی یا محبت بطلبی همه به تو خواهند خندید. به تو حکم خواهند کرد که در جنگ آدم بکشی یا کشته شوی....
کوچولو ، مرد بودن یعنی کسی بودن. و برای من مهم است که تو کسی باشیآدم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی برای زن و مردتعیین نمیکند. قلب و مغز هیچ کدام جنسیت ندارد. رفتار هم همینطور.
کوچولو، درباره ی آزادی بسیار خواهی شنید.اینجا پیش ما کلمه ایست که به همان اندازه لجن مال شده که کلمه ی عشق،که همان طوری که قبلا گفتم،از همه بیشتر به لجنش کشیده اند.مردانی را خواهی دیدکه در راه آزادی نابود شدن را با جان سودا می کنند،شکنجه ها متحمل می شوند و حتی بار ها چهره ی مرگ را مشاهده می کنند و امیدوارم که تو خودت هم یکی از آن مردان شوی.و در همان لحظه ای که بند از بند وجودت به خاطر آزادی خواهند درید،متوجه می گردی که وجود ندارد یا حداکثر در مقیاسی که به دنبالش می گشتی وجود ندارد،مانند یک رویا،یک خیال پوج و خاطرات دوران زندگی پیش از تولدت،آن زمان که آزاد بودی چون تنها بودی.تکرار می کنم که تو در شکم من زندانی هستی و به این فکر می کنم که فضایت تنگ است،و از این به بعد هم در ظلمت محض خواهی بود ولی در آن فضای تنگ آن چنان آزادی که دیگر هرگز در این دنیای عظیم و بی رحم آزاد نخواهی بود.نه معذرتی باید بخواهی،نه کمکی،و چون کسی در کنارت نیست،خبر از بردگی ها نداری.در این جا در این بیرون برعکس هزار خان و ارباب خواهی داشت.و من اولین اربابت خواهم بود
 
این کتاب به معنای واقعی کتاب زیبایی است. مادر می کوشد تا فرزندش را با تمام واقعیت های این دنیا روبرو کند. اگر چه در ابتدا همه از میخواستند که او را از بین ببرد ولی هرگز تن به خواسته کسی نداد. با او زندگی کرد. با او خوابید و در نهایت کودکی که سه ماه مانده به دنیا آمدنش بود، مرد. و مادرش را متهم به قتل کردند. او را گناهکار خواندند که چرا به خاطر بی توجهی فرزندش را کشته است. او پشت میله های قفس ایستاده است با فرزندی مرده در شکم. و در مقابل سیل عظیم گناه بستن ها ساکت ایستاده ایت که ناگهان در خیال خود صدای فرزندش را میشنود که صدایش میزند ، مامان!!
مامان...تو هرگز نگفتی چرا آدم زاده می شود،بلکه مرتب قصه برای سرگرمی خودت می ساختی و مرا گمراه می کردی.تنها توضیح تو این بود که تو خودت هم متولد شده ای و قبل از تو مادرت و مادربزرگت و بدین خاطر متولد می شویم که دیگران هم متولد شده اند و متولد می شوند.یک بار گفتی که به خاطر این که نسل انسان نابود نشود،متولد می شویم.اصلا چرا باید نسل انسان وجود داشته باشد؟هدف از وجود داشتن انتظار کشیدن برای مرگ و نیستی است.در دنیای من که تو آن را رحم نام گذاشته ای هدفی وجود داشت و آن یعنی زاده شدن.در دنیای تو هدفی وجود ندارد جز به مرگ رسیدن..
بدن من وهمی بیش نبود که از تو و به برکت وجود تو رشد میکرد؛ روح من وعده ای بود که از تو و به برکت وجود تو جامه عمل می پوشید.فقط آنچه را که به من میدادی ، می آموختم  و از آ نچه به من نمیدادی غافل می ماندم: سرچشمه نور و وجدان من تو بودی . وقتی تو برای آنکه مرا به دنیا بیاوری به همه چیز میجنگیدی، فکر میکردم که زندگی به راستی موهبتی بی همتاست. ما من تو را میبخشم ، مامان گریه نکن. یک بار دیگر به دنیا خواهم آمد
چه کلمات پر شکوهی کوچولو، اما فقط کلمه اند.اگر تمام تمام این دنیا دست به دست هم بدهند، دیگر نخواهند توانست تو را به وجود بیاورند ، تو و آنچه که بودی و میتوانستی باشی. تو دیگر هرگز باز زاده نخواهی شد و من با ناامیدی محض گفتگویم را با تو دنبال خواهم کرد.
کوچولو جایت خالی است. کمبودت را مثل نداشتن دست یا چشم ، و یا حتی صدا حس میکنم و با این همه دلم کمتر از دیروز و کمتر از امروز صبح برایت تنگ شده.
من به زندگی ایمان دارم. زندگی با همه زشتی هایش برایم دل پذیر است و من به هر قیمتی شده با زندگی میسازم. من میروم کوچولو و با عزم جزم از تو خداحافظی میکنم.

و در پایان مادری که آنگونه از غم از دست دادن فزرندش ناامید است به خود میگوید که باید ساخت!! و زندگی اش را دوباره از سر میگیرد...
 در آخر این کتاب اشک از چشمان منی که هنوز طعم مادر شدن را نچشیدم سرازیر شد چه برسد به مادرانی که این غم رو تجربه کردند. برای همه مادران این دنیای خدا آرزوی سلامتی دارم.
خواندن این کتاب رو از دست ندهید.
متشکرم.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۵/۰۷
  • ۳۷۴۵ نمایش
  • منصوره

کتاب_ رمان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی